لوگوی مسجدنت

کد HTML لوگو:

ختم قرآن
جستجو در سایت
آمار
بازدیدکنندگان : 2827036
افراد آنلاین
افراد آنلاین: 57

اعضای سایت
Registered Users: 6279

آن چه كه قطعيت دارد و جای بحث نيست اين است كه مسئله ولايتعهدی اولا از طرف حضرت رضا شروع نشده، يعنی اين چنين نيست كه برای اين كار اقدامی از اين طرف شده باشد، از طرف مأمون شروع شده، و تازه شروع هم‏ كه شده به اين شكل نبوده كه مأمون پيشنهاد كند و حضرت رضا قبول نمايد، بلكه به اين شكل بوده كه بدون اين كه اين موضوع را فاش كنند، عده‏ ای را از خراسان- از خراسان قديم، از مرو، از ماوراء النهر، از اين سرزمينهايی كه امروز جزء روسيه به شمار می‏رود و مأمون در آنجا بوده- می‏ فرستند به مدينه وعده ‏ای از بنی هاشم و در رأس‏ آن ها حضرت رضا را به مرو احضار می ‏كنند، و صحبت اراده و اختيار در ميان‏ نبوده است، و حتی خط سيری را هم كه حضرت را عبور می‏ دهند قبلا مشخص‏ می‏ كنند كه از شهرستان ها و از راه هايی عبور دهند كه شيعه در آن كمتر وجود دارند يا وجود ندارند. مخصوصا قيد كرده بودند كه حضرت رضا را از شهرهای‏ شيعه نشين عبور ندهند.

وقتی كه [اين گروه را] وارد مرو می‏ كنند، حضرت‏ رضا را جدا در يك منزل اسكان می‏دهند و ديگران را در جای ديگر، و در آن جا برای اولين بار اين موضوع عرضه می‏ شود و مأمون پيشنهاد می‏ كند كه [حضرت رضا ولايتعهد را بپذيرد].

صحبت اول مأمون اين است كه من می‏ خواهم‏ خلافت را واگذار كنم. (البته اين خيلی قطعی نيست). به هر حال يا ابتدا خلافت را پيشنهاد كرد و بعد گفت اگر خلافت را نمی‏ پذيری ولايتعهد را بپذير، و يا از اول ولايتعهد را عرض داشت، و حضرت رضا شديد امتناع‏ كرد.

حال منطق حضرت در امتناع چه بوده؟ چرا امام امتناع كرد؟ البته‏ اين ها را ما به صورت يك امر صد در صد قطعی نمی‏ توانيم بگوئيم ولی در رواياتی كه از خود ما نقل كرده‏ اند- از جمله در روايات  عيون اخبارالرضا - ذكر شده است كه وقتی مأمون گفت من اين جور فكر كردم كه خودم‏ را از خلافت عزل كنم و تو را به جای خودم نصب كنم و با تو بيعت نمايم، امام فرمود: يا تو در خلافت ذی حقی و يا ذی حق نيستی. اگر اين خلافت‏ واقعا از آن توست و تو ذی حقی و اين خلافت يك خلافت الهی است، حق‏ نداری چنين جامه ‏ای را كه خدا برای تن تو تعيين كرده است به غير خودت بدهی، و اما اگر از آن تو نيست باز هم حق نداری بدهی. چيزی را كه از آن تو نيست تو چرا به كسی‏ بدهی؟! معنايش اين است كه اگر خلافت از آن تو نيست تو بايد مثل‏ معاويه پسر يزيد اعلام كنی كه من ذی حق نيستم، و قهرا پدران خودت را تخطئه كنی همان طور كه او تخطئه كرد و گفت: پدران من به ناحق اين جامه‏ را به تن كردند و من هم در اين چند وقت به ناحق اين جامه را به تن كردم،‏  بنابراين من می‏روم، نه اين كه بگويی من خلافت را تفويض و واگذار می‏كنم‏  وقتی كه مأمون اين جمله را شنيد فورا به اصطلاح وجهه سخن را تغيير داد و گفت : شما مجبور هستيد. سپس مأمون تهديد كرد و در تهديد خود استدلال را با تهديد مخلوط نمود؛ جمله ای گفت كه در آن، هم استدلال بود و هم تهديد، و آن اين بود كه گفت: "جدت علی بن ابی طالب در شورا شركت كرد (در شورای شش‏ نفری) و عمر كه خليفه وقت بود تهديد كرد، گفت: در ظرف سه روز بايداهل شورا تصميم بگيرند و اگر تصميم نگرفتند يا بعضی از آن ها از تصميم‏ اكثريت تمرد كردند ابوطلحه انصاری مأمور است كه گردنشان را بزند."

خواست بگويد الان تو در آن وضع هستی كه جدت علی در آن وضع بود، من هم‏ در آن وضعی هستم كه عمر بود. تو از جدت پيروی كن و در اين کار شركت نما. در اين جمله تلويحا اين معنا بود كه جدت علی با اين كه خلافت‏ را از خودش می‏دانست چرا در كار شورا شركت كرد؟ اين كه در كار شورا شركت كرد يعنی آمد آن جا تبادل نظر كند كه آيا خلافت را به اين بدهيم يا به آن؟ و اين خودش يك نوع تنزلی بود از جد شما علی بن ابی طالب كه‏ نيامد سرسختی كند و بگويد شورا يعنی چه؟! خلافت مال من است، اگر همه‏ تان كنار می‏رويد برويد تا من خودم خليفه باشم، اگر نه، من در شورا شركت نمی‏كنم . اين كه در شورا شركت كرد معنايش اين است كه از حق مسلم‏ و قطعی خود صرف نظر كرد و خود را جزء اهل شورا قرار داد. تو الان وضعت‏ در اين جا نظير وضع علی بن ابی طالب است.

اين جنبه استدلال قضيه بود اما جنبه تهديدش: عمر خليفه‏ ای بود كه كارهايش برای عصر و زمان تقريبا سند شمرده می‏شد. مأمون خواست بگويد اگر من تصميم شديدی بگيرم جامعه از من می‏ پذيرد، می‏ گويند او همان تصميم را گرفت كه خليفه دوم گرفت، او گفت مصلحت مسلمين شوراست و اگر كسی از آن تخلف كند گردنش را بزنيد، من هم به حكم اين كه خليفه هستم چنين فرمانی را می‏ دهم، می‏ گويم مصلحت‏ مسلمين اين است كه علی بن موسی ولايتعهد را بپذيرد، اگر تخلف كند، به‏ حكم اين كه خليفه هستم گردنش را می‏زنم. استدلال را با تهديد مخلوط كرد.

پس يكی ديگر از مسلمات تاريخ اين مسئله است كه حضرت رضا [از قبول‏ ولايتعهد مأمون] امتناع كرده است ولی بعد با تهديد به قتل پذيرفته است.‏

مسئله سوم كه اين هم جزء قطعيات و مسلمات است اين است كه امام از اول با مأمون شرط كرد كه من در كارها مداخله نكنم، يعنی عملا جزء دستگاه نباشم، حالا اسم می‏ خواهد ولايتعهد باشد، باشد،  سكه به نام من می‏ خواهند بزنند، بزنند، خطبه به نام من می ‏خواهند بخوانند، بخوانند، ولی در كارها عملا مرا شريك نكن، كاری را عملا به‏ عهده من نگذار، نه در كار قضا و دادگستری دخالتی داشته باشم، نه در عزل‏ و نصب ها و نه در هيچ كار ديگری.

در همان مراسم تشريفاتی نيز امام‏ طوری رفتار كرد كه آن ناچسبی خودش به دستگاه مأمونی را ثابت كرد. آن‏ جمله‏ ای كه در اولين خطابه ولايتعهدش خواند به نظر من خيلی عجيب و با ارزش است.

آن مجلس عظيم را مأمون تشكيل می ‏دهد و تمام سران مملكتی از وزراء و سران سپاه و شخصيت ها را دعوت می ‏كند و همه با لباس های سبز كه‏ شعاری بود كه آن وقت مقرر كردند شركت می‏ كنند. اول كسی را كه‏ دستور داد بيايد با حضرت رضا به عنوان ولايتعهد بيعت كند پسرش عباس بن‏ مأمون بود كه ظاهرا قبلا وليعهد يا نامزد و لايتعهد بود، و بعد ديگران يك‏ يك آمدند و بيعت كردند. سپس شعرا و خطبا آمدند و شعرهای بسيار عالی‏ خواندند و خطابه‏ های بسيار غرا انشاء كردند. بعد قرار شد خود حضرت‏ خطابه‏ ای بخواند.

حضرت بر خاست و در يك سطر و نيم فقط، صحبت كرد كه‏ جملاتش در واقع ايراد به تمام كارهای آنها بود. مضمونش اين است: "ما (یعنی ما اهل بيت، ما ائمه) حقی داريم بر شما مردم به اين كه ولی امر شما باشيم  «ان لنا حقا بولاية امركم ». معنايش اين است كه اين حق اصلا مال ما هست و چيزی نيست كه مأمون بخواهد به ما واگذار كند. «و لكم علينا من‏ الحق» (عين عبارت يادم نيست) و شما در عهده ما حقی داريد. حق‏ شما اين است كه ما شما را اداره كنيم. و هرگاه شما حق ما را به ما داديد -يعنی هر وقت شما ما را به عنوان خليفه پذيرفتيد- بر ما لازم‏
می‏ شود كه آن وظيفه خودمان را درباره شما انجام دهيم، والسلام". دو كلمه: "ما حقی داريم و آن خلافت است، شما حقی داريد به عنوان مردمی‏ كه خليفه بايد آن ها را اداره كند، شما مردم بايد حق ما را به ما بدهيد، و اگر شما حق ما را به ما بدهيد ما هم در مقابل شما وظيفه‏ای داريم كه‏ بايد انجام دهيم، و وظيفه خودمان را انجام می‏ دهيم". نه تشكری از مأمون و نه حرف ديگری، و بلكه مضمون بر خلاف روح جلسه و لايتعهدی است.

بعد هم اين جريان همين طور ادامه پيدا می ‏كند، حضرت رضا يك وليعهد به‏ اصطلاح تشريفاتی است كه حاضر نيست در كارها مداخله كند و در يك مواردی‏ هم كه اجبارا مداخله می‏ كند به شكلی مداخله می‏ كند كه منظور مأمون تأمين‏ نمی ‏شود، مثل همان قضيه نماز عيد خواندن كه مأمون می ‏فرستد نزد حضرت و حضرت می‏ گويد: ما با تو قرار داريم كه من در هيچ كار مداخله نكنم. می‏ گويد آخر اين كه تو در هيچ كار مداخله نمی‏كنی مردم مرا متهم می‏ كنند، حال اين يك كار مانعی ندارد، حضرت می‏ فرمايد: اگر بخواهم اين كار را بکنم باید به  رسم جدم عمل كنم نه به آن رسمی كه امروز معمول است. مأمون می‏ گويد بسيار خوب. امام از خانه خارج می‏ شود. چنان غوغايی در شهر بپا می‏شود كه در وسط راه می‏ آيند حضرت را بر می‏ گردانند.


بنابراين تا اين مقدار مسئله مسلم است كه حضرت رضا را بالاجبار [به‏ مرو] آورده ‏اند وعنوان ولايتعهد را به او تحميل كرده‏ اند، تهديد به قتل‏ كرده‏ اند و حضرت بعد از تهديد به قتل قبول كرده به اين شرط كه در كارها عملا مداخله نكند، و بعد هم عملا مداخله نكرده و طوری خودش را كنار كشيده‏ كه ثابت كرده كه خلاصه ما به اين ها نمی‏ چسبيم و اين ها هم به ما نمی‏ چسبند.


مسائل مشكوك
اما مسائلی كه عرض كرديم مشكوك است. در اين جا قضايای مشكوك زياد است. اين جاست كه علما و اهل تاريخ، اجتهادشان اختلاف پيدا كرده. اصلا اين مسئله و لايتعهد چه بود؟ چطور شد كه مأمون حاضر شد حضرت رضا را از مدينه بخواهد برای ولايتعهد، و خلافت را به او تفويض كند. از خاندان‏ عباسی بيرون ببرد و تحويل خاندان علوی بدهد. آيا اين ابتكار از خودش‏ بود، يا از فضل بن سهل ذوالرياستين سرخسی، و او بر مأمون تحميل كرده بود از باب اين كه وزير بسيار مقتدری بود و لشكريان مأمون كه اكثريت‏ قريب به اتفاقشان ايرانی بودند تحت نظر اين وزير بودند و او هر نظری كه‏ داشت می‏ توانست تحميل كند. حال او چرا اين كار را كرد؟ بعضی -كه‏ البته اين احتمال خيلی ضعيف است گو اين كه افرادی مثل "جرجی زيدان"و حتی "ادوارد براون" قبول كرده‏ اند- می‏ گويند: اصلا فضل بن سهل شيعه بوده [و در اين موضوع] حسن نيت داشت و می‏ خواست واقعا خلافت را [به خاندان علوی] منتقل كند.

اگر اين فرض‏ صحيح باشد بايد حضرت رضا با فضل بن سهل همكاری كند، به جهت اين كه‏ وسيله كاملا آماده شده است كه خلافت منتقل شود به علويين، و حتی نبايد بگويد من قبول نمی‏ كنم تا تهديد به قتلش كنند وبعد هم كه قبول كرد بگويد بايد جنبه تشريفاتی داشته باشد، من در كارها مداخله نمی‏كنم، بلكه بايد جدا قبول كند، در كارها هم مداخله نمايد و مأمون را عملا از خلافت خلع يد كند.

البته اين جا يك اشكال هست و آن اين كه اگر فرض هم كنيم كه با هم كاری‏ حضرت رضا و فضل بن سهل می‏شود مأمون را از خلافت خلع كرد، چنين نبود كه‏ ديگر اوضاع خلافت رو به راه باشد، چون خراسان جزئی از مملكت اسلامی بود،  همين قدر كه به مرز ری می‏ رسيديم، از آن جا به آن طرف، يعنی قسمت‏ عراق كه قبلا دارالخلافه بود، و نيز حجاز و يمن و مصر و سوريه وضع ديگری‏ داشت؛ آن ها كه تابع تمايلات مردم ايران و مردم خراسان نبودند و بلكه‏ تمايلاتی بر ضد اين ها داشتند، يعنی اگر فرض هم می‏ كرديم كه اين قضيه به ‏ همين شكل بود و عملی می‏ شد، حضرت رضا در خراسان خليفه بود، بغداد در مقابلش محكم می‏ ايستاد، همچنان كه تا خبر ولايتعهد حضرت رضا به بغداد رسيد و بنی العباس در بغداد فهميدند كه مأمون چنين كاری كرده است فورا نماينده مأمون را معزول كردند و با يكی از بنی العباس به نام ابراهيم بن‏ شكله -با اين كه صلاحيتی هم نداشت- بيعت كردند و اعلام طغيان نمودند، گفتند ما هرگز زير بار علويين نمی‏رويم، اجداد ما صد سال است كه زحمت كشيده‏ اند، جان كنده ‏اند، حالا يك دفعه خلافت را تحويل علويين بدهيم؟! بغداد قيام می‏ كرد، و به‏ دنبال آن خيلی جاهای ديگر نيز قيام می‏ كردند. ولی اين يك فرض است و تازه اصل فرض درست نيست، يعنی اين حرف قابل قبول نيست كه فضل بن‏ سهل ذوالرياستين شيعی بود و روی اخلاص و ارادت به حضرت رضا چنين كاری‏ كرد. اولا اين كه ابتكار از او باشد محل ترديد است. ثانيا: به فرض‏ اين كه ابتكار از او باشد، اين كه او احساسات شيعی داشته باشد سخت محل‏ ترديد است. آن چه احتمال بيشتر قضيه است اين است كه فضل بن سهل كه‏ تازه مسلمان شده بود می‏ خواست به اين وسيله ايران را برگرداند به ايران‏ قبل از اسلام، فكر كرد الان ايراني ها قبول نمی‏ كنند چون واقعا مسلمان‏ و معتقد به اسلام هستند و همين قدر كه اسم مبارزه با اسلام در ميان بيايد با او مخالفت می‏ كنند. با خود انديشيد كه كلك خليفه عباسی را به دست‏ مردی كه خود او وجهه‏ ای دارد بكند، حضرت رضا را عجالتا بياورد روی كار و بعد ايشان را از خارج دچار دشواري های مخالفت بنی العباس كند، و از داخل هم خودش زمينه را فراهم نمايد برای برگرداندن ايران به دوره قبل از اسلام و دوره زردشتي گری.

اگر اين فرض درست باشد، در اين جا وظيفه حضرت رضا هم كاری با مأمون‏ است برای قلع و قمع كردن خطر بزرگتر، يعنی خطر فضل بن سهل برای اسلام صد درجه بالاتر از خطر مأمون است برای اسلام، زيرا بالاخره مأمون هر چه هست يك خليفه مسلمان است.

يك مطلب ديگر را هم بايد عرض كنم و آن اين است كه ما نبايد اين جور فكر كنيم كه همه خلفايی كه با ائمه مخالف بودند يا آن ها را شهيد كردند در يك عرض هستند، بنابراين چه فرقی ميان يزيد بن معاويه و مأمون است؟‏

تفاوت از زمين تا آسمان است. مأمون در طبقه خودش يعنی در طبقه خلفا و سلاطين، هم از جنبه علمی و هم از جنبه‏ های ديگر يعنی حسن سياست، عدالت نسبی و ظلم نسبی، و از نظر حسن اداره و مفيد بودن به حال مردم، از بهترين خلفا و سلاطين است. مردی بود بسيار روشنفكر. اين تمدن عظيم‏ اسلامی كه امروز مورد افتخار ماست به دست همين هارون و مأمون به وجود آمد، يعنی اين ها يك سعه نظر و يك روشنفكری فوق العاده داشتند كه‏ بسياری از كارهائی كه كردند امروز اسباب افتخار دنيای اسلام است. مسئله‏ "الملك عقيم" و اين كه مأمون به خاطر ملك و سلطنت بر ضد عقيده‏ خودش قيام كرد و همان امامی را كه به او اعتقاد داشت مسموم كرد يك‏
مطلب است، و ساير قسمتها مطلب ديگر.

به هر حال اگر واقعا مطلب اين باشد كه مسئله ولايتعهد ابتكار فضل بن‏ سهل بوده و فضل بن سهل نيز همين طور كه قرائن نشان می‏دهد [سوء نيت‏ داشته است، در اين صورت امام می‏بايست طرف مأمون را بگيرد.]

روايات ما اين مطلب را تأييد می‏ كند كه حضرت رضا از فضل بن سهل بيشتر تنفر داشت تا مأمون، و در مواردی كه ميان فضل بن سهل و مأمون اختلاف‏ پيش می‏ آمد، حضرت طرف مأمون را می‏ گرفت. در روايات ما هست كه فضل‏ بن سهل و يك نفر ديگر به نام هشام بن ابراهيم آمدند نزد حضرت رضا و گفتند كه خلافت حق‏ شماست، اين ها همه شان غاصب اند، شما موافقت كنيد، ما مأمون را به قتل‏ می‏ رسانيم و بعد شما رسما خليفه باشيد. حضرت به شدت اين دو نفر را طرد كرد، كه اين ها بعد فهميدند كه اشتباه كرده‏ اند، فورا رفتند نزد مأمون، گفتند: ما نزد علی بن موسی بوديم، خواستيم او را امتحان كنيم، اين‏ مسئله را به او عرضه داشتيم تا ببينيم كه او نسبت به تو حسن نيت دارد يا نه. ديديم نه، حسن نيت دارد. به او گفتيم بيا با ما همكاری كن تا مأمون را بكشيم، او ما را طرد كرد. و بعد حضرت رضا در ملاقاتی كه با مأمون داشتند -و مأمون هم سابقه ذهنی داشت- قضيه را طرح كردند و فرمودند اين ها آمدند و دروغ می‏گ ويند، جدی می‏ گفتند، و بعد حضرت به‏ مأمون فرمود كه از اين ها احتياط كن.

مطابق اين روايات، علی بن موسی الرضا خطر فضل بن سهل را از خطر مأمون‏ بالاتر و شديدتر می‏ دانسته است. بنابراين فرض [كه ابتكار ولايتعهد از فضل بن سهل بوده است] حضرت رضا اين ولايتعهدی را كه به دست اين‏ مرد ابتكار شده است خطرناك می‏ داند، می‏ گويد نيت سوئی در كار است، اين ها آمده ‏اند مرا وسيله قرار دهند برای برگرداندن ايران از اسلام به‏ مجوسی گری.

پس ما روی فرض صحبت می‏ كنيم. اگر ابتكار از فضل باشد و او واقعا شيعه باشد (آن طور كه برخی از مورخين اروپايی گفته اند) حضرت رضا بايد با فضل همكاری می‏ كرد عليه مأمون، و اگر اين‏ روح زردشتيگری در كار بوده، بر عكس بايد با مأمون همكاری می‏ كرد عليه‏ اين ها تا كلك اين ها كنده شود. روايات ما اين دوم را بيشتر تأييد می‏ كند،  يعنی فرضا هم ابتكار از فضل نبوده، اين كه حضرت رضا با فضل ميانه خوبی‏ نداشت و حتی مأمون را از خطر فضل می‏ ترساند، از نظر روايات ما امر مسلمی است.


فرضيه ديگر اين است كه اصلا ابتكار از فضل نبوده، ابتكار از خود مأمون‏ بوده است. اگر ابتكار از خود مأمون بوده، مأمون چرا اين كار را كرد؟ آيا حسن نيت داشت يا سوء نيت؟ اگر حسن نيت داشت آيا تا آخر بر حسن‏ نيت خود باقی بود يا در اواسط تغيير نظر پيدا كرد؟

اين كه بگوئيم مأمون‏ حسن نيت داشت و تا آخر هم بر حسن نيت خود باقی بود سخن غير قابل قبول‏ است. هرگز چنين چيزی نبوده، حداكثر اين است كه بگوئيم در ابتدا حسن‏ نيت داشت ولی در انتها تغيير عقيده داد. عرض كرديم كه شيخ صدوق و ظاهرا شيخ مفيد هم [بر اين عقيده بوده‏ اند]. شيخ صدوق در كتاب "عيون‏ اخبار الرضا" عقيده‏ اش اين است كه مأمون در ابتدا حسن نيت داشت، واقعا نذری كرده بود، در آن گرفتاری شديدی كه با برادرش امين پيدا كرد كه اگر خدا او را بر برادرش امين پيروز كند خلافت را به اهلش برگرداند، و اين كه حضرت رضا [از قبول ولايتعهد] امتناع كرد از اين جهت بود كه‏ می‏ دانست كه او تحت تأثير احساسات آنی قرار گرفته و بعد پشيمان می ‏شود، شديد هم پشيمان می ‏شود. البته بيشتر علما با اين نظر شيخ صدوق و ديگران‏ موافق نيستند و معتقدند كه مأمون از اول حسن نيت نداشت و يك نيرنگ‏ سياسی در كار بود .

حال نیرنگ سياسي اش چه بود؟ آيا می‏ خواست نهضت های علويين را به اين وسيله فرو بنشاند؟ و آيا می‏ خواست به اين وسيله حضرت رضا را بدنام كند؟ چون‏ اين ها در كنار كه بودند به صورت يك شخص منتقد بودند. خواست حضرت را داخل دستگاه كند و بعد ناراضی درست كند، همين طور كه در سياست ها اغلب‏ اين كار را می‏ كنند، برای اين كه يك منتقد فعال وجيه المله ‏ای راخراب‏ كنند می‏ آيند پستی به او می ‏دهند و بعد در كار او خرابكاری می ‏كنند، از يك‏ طرف پست به او می‏ دهند و از طرف ديگر در كارهايش اخلال می‏ كنند تا همه‏ كسانی كه به او طمع بسته بودند از او برگردند. در روايات ما اين مطلب‏ هست كه حضرت رضا در يكی از سخنانشان به مأمون فرمودند: "من می‏دانم‏ تو می‏ خواهی به اين وسيله مرا خراب كنی" كه مأمون عصبانی و ناراحت شد و گفت: اين حرف ها چيست كه تو می‏ گوئی؟! چرا اين نسبت ها را به ما می‏ دهی؟!

بررسی فرضيه‏ ها
در ميان اين فرض ها، در يك فرض البته وظيفه حضرت رضا همكاری شديد بوده، و آن فرض همان است كه "فضل" شيعه بوده و ابتكار در دست او بوده‏ است. بنابراين فرض، ايرادی بر حضرت رضا از اين نظر نيست كه چرا ولايتعهد را قبول كرد، اگر ايرادی باشد از اين نظر است كه چرا جدی قبول‏
نكرد. ولی ما از همين جا بايد بفهميم كه قضيه به اين شكل نبوده است.

حال ما از نظر يك شيعه نمی‏ گوئيم، از نظر يك آدم به اصطلاح بی طرف‏ می‏ گوئيم: حضرت رضا يا مرد دين بود يا مرد دنيا. اگر مرد دين بود بايد وقتی که می بیند چنين زمينه‏ ای [برای انتقال خلافت از بنی العباس به خاندان علوی] فراهم‏ شده [با فضل] همكاری كند، و اگر مرد دنيا بود باز بايد با او همكاری‏ می‏ كرد.

پس اين كه حضرت همكاری نكرده و او را طرد نموده دليل بر اين‏ است كه اين فرض غلط است. اما اگر فرض اين باشد كه ابتكار از ذوالرياستين(فضل) است و او قصدش قيام عليه اسلام بوده، كار حضرت رضا صد در صد صحيح است. يعنی حضرت در ميان دو شر، آن شر كوچكتر را انتخاب كرده‏ و در آن شر كوچكتر (همكاری با مأمون) هم به حداقل ممكن اكتفا نموده‏ است.

اشكال، بيشتر در آن جائی است كه بگوئيم ابتكار از خود مأمون بوده‏ است. اين جاست كه شايد اشخاصی بگويند وظيفه حضرت رضا اين بود كه وقتی‏ مأمون او را دعوت به همكاری می‏ كند و سؤ نيت هم دارد، مقاومت كند، و اگر می‏ گويد تو را می‏كشم، بگويد بكش، بايد حضرت رضا مقاومت می‏ كرد و به كشته شدن از همان ابتدا راضی می ‏شد، و حاضر می‏ گرديد كه او را بكشند و به هيچ وجه همان ولايتعهد ظاهری و تشريفاتی و نچسب را نمی‏ پذيرفت.

اين جاست كه بايد قضاوت شود كه آيا امام بايد همين كار را می‏ كرد يا بايد قبول می‏ كرد؟ مسئله ‏ای است از نظر شرعی: می‏د انيم كه خود را به كشتن دادن‏ يعنی كاری كردن كه منجر به قتل خود شود، گاهی جايز م ی‏شود اما در شرايطی‏ كه اثر كشته شدن بيشتر باشد از زنده ماندن، يعنی امر داير باشد كه يا شخص كشته شود و يا فلان مفسده بزرگ را متحمل گردد، مثل قضيه امام حسين.‏  از امام حسين برای يزيد بيعت می‏ خواستند و برای اولين بار بود كه مسئله‏ ولايتعهد را معاويه عملی می‏ كرد. حضرت امام حسين كشته شدن را بر اين‏ بيعت كردن ترجيح داد، و به علاوه، امام حسين در شرايطی قرار گرفته بود كه دنيای اسلام‏ احتياج به يك بيداری و يك اعلام امر به معروف و نهی از منكر داشت ولو به قيمت خون خودش باشد، اين كار را كرد و نتيجه هايی هم گرفت. اما آيا شرايط امام رضا نيز همين طور بود؟ يعنی واقعا برای حضرت رضا كه بر سر دو راه قرار گرفته بود جايز بود [كه خود را به كشتن دهد؟]

يك وقت كسی به جايی می‏ رسد كه بدون اختيار خودش او را می‏ كشند، مثل قضيه‏ مسموميتی كه البته قضيه مسموميت از نظر روايت شيعه يك امر قطعی است‏  ولی از نظر تاريخ قطعی نيست. بسياری از مورخين -حتی مورخين شيعه مثل‏ مسعودی معتقدند كه حضرت رضا به اجل طبيعی از دنيا رفته و كشته‏ نشده است. حال بنابر عقيده معروفی كه ميان شيعه هست و آن اين است كه‏
مأمون حضرت رضا را مسموم كرد، بسيار خوب، انسان يك وقت در شرايطی‏ قرار می‏گيرد كه بدون اختيار خودش مسموم می‏ شود، ولی يك وقت در شرايطی‏ قرار می‏ گيرد كه ميان يكی از دو امر مختار و مخير است، خودش بايد انتخاب كند، يا كشته شدن را و يا اختيار اين كار را.

نگوئيد عاقبت‏ همه می‏ ميرند. اگر من يقين داشته باشم كه امروز غروب مي ميرم ولی الان مرا مخير كنند ميان انتخاب يكی از دو كار، يا كشته بشوم يا فلان كار را انتخاب كنم، آيا در اين جا من می‏توانم بگويم من كه غروب می‏ ميرم، اين‏ چند ساعت ديگر ارزش ندارد؟ نه، باز من بايد حساب كنم كه در همين‏ مقدار كه می‏ توانم زنده بمانم آيا اختيار آن طرف اين ارزش را دارد كه من‏ حيات خودم را به دست خودم از دست بدهم؟

حضرت رضا مخیر می‏شود ميان يكی از دو كار. يا چنين ولايتعهدی را -كه من تعبير می‏كنم به‏  "ولايتعهد نچسب" و از مسلمات تاريخ است- بپذيرد و يا كشته شدن كه‏ بعد هم تاريخ بيايد او را محكوم كند. به نظر من مسلم اولی را بايد انتخاب كند. چرا آن را انتخاب نكند؟! صرف همكاری كردن با شخصی مثل‏ مأمون كه ما می‏دانيم گناه نيست، نوع هم كاری كردن مهم است.

همكاری با خلفا از نظر ائمه اطهار می‏ دانيم كه در همان زمان خلفای عباسی، با آن همه مخالفت شديدی كه ائمه‏ ما با خلفا داشتند [و افراد را از هم كاری با آن ها منع می‏ كردند، در موارد خاصی همكاری با دستگاه آن ها را به خاطر نيل به برخی اهداف اسلامی‏ تجويز و بلكه تشويق می‏ نمودند].

صفوان جمال -كه شيعه موسی بن جعفر است-‏ شترهايش را برای سفر حج به هارون كرايه می‏ دهد. می‏ آيد خدمت موسی بن‏ جعفر. حضرت به او می‏ گويد: تو همه چيزت خوب است الا يك چيزت می‏گويد چی؟ می‏ فرمايد: چرا شترهايت را به هارون كرايه دادی؟ می‏ گويد من‏ كه كار بدی نكردم، برای سفر حج بود، برای كار بدی نبود. فرمود: برای‏ سفر حج هم [نبايد چنين می‏كردی]. بعد فرمود: لابد پس كرايه‏ اش باقی‏ مانده است كه بعد بايد بگيری. عرض كرد: بله. فرمود: و لابد اگر به‏ تو بگويند چنان چه هارون همين الان از بين برود راضی هستی يا راضی نيستی؟ دلت می ‏خواهد كه طلب تو را بدهد و بعد بميرد. اين مقدار راضی به بقاء او هستی. گفت: بله. فرمود: همين مقدار راضی بودن به بقاء ظالم گناه‏ است.

صفوان كه يك شيعه خالص است ولی سوابق زيادی با هارون دارد فورا رفت تمام وسائل كار خود را يكجا فروخت. (او حمل و نقل دار بود). خبر دادند به هارون كه صفوان‏ هر چه شتر و وسايل حمل و نقل داشته همه را يك جا فروخته است. هارون‏ احضارش كرد. گفت چرا اين كار را كردی؟ گفت: ديگر پير شده‏ ام و از كار مانده ‏ام، نمی‏ توانم بچه‏ هايم را خوب اداره كنم، فكر كردم كه ديگر از اين كار به كلی صرف نظر كنم. هارون گفت: راستش را بگو. گفت: همين‏ است. هارون خيلی زيرك بود، گفت: آيا می‏خواهی بگويم قضيه چيست؟ من‏ فكر می‏كنم بعد از اين كه تو با من اين قرار داد معامله را بستی موسی بن‏ جعفر به تو اشاره‏ ای كرده. گفت: نه، اين حرف ها نيست. گفت بي خود انكار نكن. اگر آن سوابق چندين ساله ‏ای كه من با تو دارم نبود همين جا دستور می‏دادم گردنت را بزنند.

همين ائمه كه همكاری [با خلفا] را تا اين حد نهی می‏ كنند و ممنوع می ‏شمارند، در عين حال اگر كسی همكاري اش به‏ نفع جامعه مسلمين باشد، آن جا كه می‏رود از مظالم بكاهد، از شرور بكاهد، يعنی در جهت هدف و مسلك خود فعاليت كند نه آن كاری كه صفوان جمال كرد كه فقط تأييد و هم كاری است، اين همكاری را جايز می ‏دانند. يك وقت يك‏ كسی می‏رود پستی را در دستگاه ظلم اشغال می‏كند برای اين كه از اين پست و مقام حسن استفاده كند. اين همان چيزی است كه فقه ما اجازه می‏ دهد، سيره‏  ائمه اجازه می‏ دهد، قرآن هم اجازه می‏ دهد.

استدلال حضرت رضا (ع)
برخی به حضرت رضا اعتراض كردند كه چرا همين مقدار اسم تو آمد جزء اين ها؟ فرمود: آيا پيغمبران شأنشان بالاتر است يا اوصياء پيغمبران؟ گفتند: پيغمبران. فرمود: يك پادشاه مشرك بدتر است يا يك پادشاه مسلمان فاسق؟ گفتند: پادشاه مشرك. فرمود: آن كسی‏ كه همكاری را با تقاضا بكند بالاتر است يا كسی كه به زور به او تحميل‏ كنند؟ گفتند: آن كسی كه با تقاضا بكند. فرمود: يوسف صديق، پيغمبر است، عزيز مصر كافر و مشرك بود، ويوسف خودش تقاضا كرد كه  «اجعلنی علی خزائن الارض انی حفيظ عليم»، چون می‏ خواست پستی را اشغال كند كه از آن پست حسن استفاده كند، تازه عزيز مصر كافر بود، مأمون، مسلمان فاسقی است، يوسف، پيغمبر بود، من وصی پيغمبر هستم، او پيشنهاد كرد و مرا مجبور كردند. صرف اين قضيه كه نمی‏ شود مورد ايراد واقع شود.

حال حضرت موسی بن جعفری كه صفوان جمال را كه صرفا همكاری‏ می ‏كند و وجودش فقط به نفع آن هاست شديد منع می‏ كند و می ‏فرمايد: چرا تو شترهايت را به هارون اجاره می‏دهی؟ علی بن يقطين را كه محرمانه با او سروسری دارد و شيعه است و تشيع خودش را كتمان می‏ كند تشويق می‏ نمايد كه‏ حتما در اين دستگاه باش، ولی كتمان كن و كسی نفهمد كه تو شيعه هستی، وضو را مطابق وضوی آنها بگير، نماز را مطابق نماز آنها بخوان، تشيع‏ خودت را به اشد مراتب مخفی كن، اما در دستگاه آن ها باش كه بتوانی كار بكنی.

اين همان چيزی است كه همه منطق ها اجازه می ‏دهد. هر آدم با مسلكی به‏ افراد خودش اجازه می‏ دهد كه با حفظ مسلك خود و به شرط اين كه هدف، كار برای مسلك خود باشد نه برای طرف، [وارد دستگاه دشمن شوند] يعنی آن دستگاه را استخدام كنند برای هدف خودشان، نه دستگاه، آن ها را استخدام كرده باشد برای هدف خود. شكلش فرق می‏ كند؛  يكی جزء دستگاه است، نيروی او صرف منافع دستگاه می‏ شود، و يكی جزء دستگاه است، نيروی دستگاه را در جهت مصالح و منافع آن هدف و ايده‏ ای‏ كه خودش دارد استخدام می ‏كند. به نظر من اگر كسی بگويد اين مقدار هم‏ نبايد باشد، اين يك تعصب و يك جمود بی جهت است. همه ائمه اين جور بودند كه از يك طرف، شديدا همكاری با دستگاه خلفای بنی اميه و بنی‏ العباس را نهی می‏ كردند و هر كسی كه عذر می‏ آورد كه آقا بالاخره ما نكنيم‏ كس ديگر می ‏كند، می‏ گفتند همه نكنند، اين كه عذر نشد، وقتی هيچ كس نكند كار آنها فلج می‏ شود، و از طرف ديگر افرادی را كه آن چنان مسلكی بودند كه‏ در دستگاه خلفای اموی يا عباسی كه بودند در واقع دستگاه را برای هدف‏ خودشان استخدام می‏ كردند تشويق می‏ كردند چه تشويقی! مثل همين "علی بن‏ يقطين" يا "اسماعيل بن بزيع"، و رواياتی كه ما در مدح و ستايش‏ چنين كسانی داريم حيرت آور است، يعنی اين ها را در رديف اولياء الله‏ درجه اول معرفی كرده‏ اند. رواياتش را شيخ انصاری در "مكاسب" در مسئله "ولايت جائر" نقل كرده است.

ولايت جائر
مسئله‏ ای داريم در فقه به نام "ولايت جائر"؛ يعنی قبول پست از ناحيه‏ ظالم. قبول پست از ناحيه ظالم فی حد ذاته حرام است ولی فقها گفته‏ اند همين كه فی حد ذاته حرام است در مواردی مستحب می ‏شود و در مواردی واجب. نوشته ‏اند اگر تمكن از امر به معروف و نهی از منكر -كه امر به معروف و نهی از منكر در واقع يعنی خدمت- متوقف باشد بر قبول پست از ناحيه ظالم، پذيرفتن آن واجب است. منطق هم همين را قبول می‏ كند، زيرا اگر بپذيريد می‏ توانيد در جهت هدفتان كار كنيد و خدمت‏ نماييد، نيروی خودتان را تقويت و نيروی دشمنتان را تضعيف كنيد. من‏ خيال نمی ‏كنم اهل مسلك های ديگر، همان ها كه مادی و ماترياليست و كمونيست هستند اين گونه قبول پست از دشمن و ضد خود را انكار كنند، می‏ گويند: بپذير ولی كار خودت را بكن.

ما می‏ بينيم در مدتی كه حضرت رضا ولايتعهد را قبول كردند كاری به نفع‏ آن ها صورت نگرفت، به نفع خود حضرت صورت گرفت. صفوف، بيشتر مشخص‏ شد، به علاوه حضرت در پست ولايتعهدی به طور غير رسمی شخصيت علمی خود را ثابت كرد كه هيچ وقت ديگر ثابت نم ی‏شد. در ميان ائمه، به اندازه ‏ای كه‏ شخصيت علمی حضرت رضا و حضرت امير ثابت شده و حضرت صادق هم در يك‏ جهت ديگری، شخصيت علمی هيچ امام ديگری ثابت نشده است، حضرت امير به‏ واسطه همان چهار پنج سال خلافت، آن خطبه‏ ها و آن احتجاجات كه باقی ماند،  حضرت صادق به واسطه آن مهلتی كه جنگ بنی العباس و بنی الاميه با يكديگر به وجود آورد كه حضرت،حوزه درس چهار هزار نفری تشكيل داد، و حضرت رضا برای همين چهار صباح ولايتعهد و آن خاصيت علم دوستی مأمون و آن‏ جلسات عجيبی كه مأمون تشكيل می ‏داد و از ماديين گرفته تا مسيحی ها، يهودی‏ ها، مجوسی‏ ها، صابئی ‏ها و بودائی ‏ها، علمای همه مذاهب را جمع می‏ كرد و حضرت رضا را می‏ آورد و حضرت با اين ها صحبت‏ می‏ كرد، و واقعا حضرت رضا در آن مجالس -كه اين ها در كتاب های احتجاجات‏ هست- هم شخصيت علمی خود را ثابت كرد و هم به نفع اسلام خدمت نمود. در واقع از پست ولايتعهد يك استفاده غير رسمی كرد، آن شغل ها را نپذيرفت ولی استفاده اين چنينی هم كرد.
والسلام علیکم و رحمت الله